تبليغاتX
http://radepayemadarbozorg.blogfa.com

http://radepayemadarbozorg.blogfa.com
برای روزهایی که تمام می شوند ...


دوست عزیزم که نمی دانم که هستی ... از اینکه در تمام نبودن هایم بیشتر از خودم به ردپای مادربزرگ  آمدی ممنونم!

زیاد نگران و ناراحت نشو ..

حالم ادبی ام چندان خوب نبود!! 

و تو .. ؟؟



+ نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت1390 0:14 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


باید اشک ها فراموش شوند ...

به همین سادگی .

 به پوچی همه چیز

به تلخی اشک ها

وَ لبخند هایی که به شوری می زنند ...

به تمام تنهایی ... به تمام فاجعه ی تنهایی ...

 به راحتی نگاشتن از همه ی  تیر گی ها  ... به همین آرامی ...

لحظه ها بلند بلند شر شر می کنند گویی جای تمام اشک ها خیال باریدن دارند ...

2:17 am سه شنبه 20 مرداد

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 11:58 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


كوچه ما خاليست

كوچه ي ما مثل دل هايمان تو خاليست

اما پريم از آه

از كاش

از انتظارهايي كه جوانه هايشان  به زير پوست هايمان گز گز  مي كند

ما نيز چون چوپانان مر ثيه مان را در ني فرياد مي زنيم

خالي باريك ني را با خالي هايمان پر مي كنيم

كاش ساز بودم

اگر بودم تمام دل ها را نت به نت مي خواندم

و از بر شده هايم را زيبا

حتي زيبا تر از نرمي پرواز قاصدك ها

بر در و ديوار شهر ها مي سراييدم

و لكه حضورم را تق تق كنان بر پنجره ها جا مي گذاشتم

تا همه جا و همه كس را از خود پر كنم

اگر ساز بودم

همه را بر تارهايم طوري مي نواختم

تا غم هايشان ريسيده

و شادي هايشان پيله شود

و پروانه وار و پروانه وار

بر فراز تمام آشيان هاي بي اميد پرواز كند

تا آشيان ها پر شوند از پرواز

تا در حسرت سنگيني فرود پرنده اي نگاه هاي هميشه آبي شان

در سردي دي ماه نخشكند

تا درتنهايي و بغض خزان در پي هر خش خش برگي سوگوار نشوند

اگر ساز بودم

ميان هلهله ها

ميان لبخند هاي نگران نو عروس ها

ميان تمام انتظار هاي جامانده ي تمام ايستگاه ها

و لرزش انگشتان در پي اولين لغزش مد ها

رهامي شدم

درون همه ي حباب هاي بغض شده شان و با دست هايم پنجره هاي رنگارنگ تمامشان را مي خراشيدم

تا نابود شوند

تا در غبار هوا يكي شوند

تا يكي شوند با نسيم

با باد

با آسمان

و با ابر ...

تا هر آن چه  كه اندوه مي آورد به نيستي رود

و نيستي زيباتر از هستي به آن سوي آسمان ها معراج كند

تا تمام غم ها زيبا به ذات خود بازگردند

اگر ساز بودم كنار خودم كه در گوشه ي اتاق وجودم زانو زده ام مي نسشتم

با خود بي كلام حرف مي زدم

تا انتهاي خودم

تا انتهاي ساز

تاانتهاي تمام آرزوها و كاش ها

تا آخرين پيچ كوچه ها فرياد مي شدم

تا تمام كوچه ها را از   شور پر كنم

كه بيدار شوند

كه دل هاي توخا لي مان پر شوند از

گوشه ي كج شده ي لب ها ...

اگر ساز بودم.

12:55

جمعه

4/2/1388

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 11:8 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


سلام ردپاي مادر بزرگ عزيزم ...

باورت مي شه به اين زودي بزرگ شدي؟!

يك ساااااال گذشت ...

چه قدر 24 فروردين پارسال با امسال فرق مي كرد.سال پيش اين موقع بي خيال بي خيال بودم . تقريبا دو ماه ديگه مونده تا كنكور. پرم از اضطراب ؛از دل شوره؛از  اين كه اوني كه مي خوام  ميشه يا ... ؟

نه بايد بشه و مي شه ....

ماه بالاي سر تنهايي ست.. .واسه من تو همون ماهي ...

 چون هر چي باشه تواون بُعد ، اون دنيايي هستي كه وقتي مي رم و تو تنهاي خودم كز مي كنم واسش  مي نويسم ... باهاش حرف مي زنم ...خوشگلش مي كنم ...

 آخه كيو ديدي كه از چيزايي كه دوست داره راحت بگذره؟!

دوست دارم اين 2 ماه تموم شه تا من و تو بتونيم بازم با هم خلوت كنيم با آرامش بدون اين عذاب وجدان اين هراسي  كه آماس كرده روي همه ي زندگيم ...

ردپاي مادربزرگ عزيزم ، مي دونم چند ماه دل نوشته بهت بدهكارم نوشتماا ولي آپشون نكردم

مي دوني اولين كسي كه تولدتو بهت تبريك كفت كي بود؟ پرنيا ... تو پست قبلي تبريكش هست

(تولد خودمم 13 اسفند بود ...)

اينم هديه ي تولدت :

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است

و هيچ چيز

نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش

نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطرافم نمي رهاند

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد ...

سهراب- مسافر

 

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال ها هست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت ...

حميد مصدق

تولدت مبارك وبلاگ عزيزم

ستاره

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388 10:31 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


 

زورقي مي خواهم ...

تا تمام تن مملو از خستگي خيال هايم را  پهن كنم درون نا همواري ترك هايش كه گاه و بي گاه از آن  دستان آب شانه هايم را از سنگيني كاش هايي كه به هيچ رسيده اند و خمشان كرده اند نوازش دهد.

سيال مي شوم . مي خواهم در احساس سبكسالي سيال گونه اي رها شوم درون تمام درز ها ... تمام شكاف ها ... تمام روزنه هايي كه پرند از هيچ ...  پرند از روياي تازه ي من ... خلا ...!

زورقي مي خواهم پر از طعم تلخ لذت بخش قهوه هايي كه طرح هاي در هم مرموزشان شبانه هايم را پر مي كند ، بي آن كه بفهمم اين همه نقش چه بر سرم فرياد مي كنند .

درون زورقم قهوه دم مي كنم و اين بار تمام تنم را بر تفاله هايش مي زنم و روي تمام پرنده ها دايناسورها و اژدها هايي كه هميشه نقش مي شوند تفال مي زنم.

زورقي مي خواهم پر از كاغذ ...

پر از تمام آن كاغذ هايي كه تنهايي ها و تمام خلوتم را از نوشته سياه مي كردند.

به آب خواهمشان داد !... و تهي مي كنم تمام لحظه هايم را از خيال ...

از آرزو ؛

از كاش .

زورقي مي خواهم پر از لحظه هاي حال من ؛

پر از حال هايي كه بي انديشه اند ؛

بي رويا اند ؛

خشكند ...

آري خشكند لجظه هايي كه از حال پرند و  از رويا و آرزو و كاش خالي...

اما بگذار پر از اين خشكي شوم ...

رها شوم ...

سبك شوم ...

بگذار خيسي آب ها هم خالي هايم را نشويد ...

بگذار مدتي خود خلا باشم ...

زورقي مي خواهم كه تمامش را پر از يك آرزوي تازه كنم :

مي خواهم پر از هيچ باشم ...

 

 

پ.ن : خشكي اي نخواهد بود هميشه آرزويي هست . . .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387 9:48 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


ديروز پنجره ات را از شوك نبودنت بيرون  آوردم

 شكستمش ... خرد شد ... جيغ مي كشيد ...

اما صدايش به خشكي صداي  من نبود

 فرو كه ريخت آرام گرفت ...

 مثل من ...

 الان عنكبوت ها وصله اش كرده اند .

پاییز ۱۳۸۷

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387 0:17 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


دیروز تازه شروع کردم به خوندنش . چند وقتی می شد كه نگاهش بد جوری روم سنگینی می کرد . قرار بود بعد از کنکور بخونمش اما هر وقت که نگام بهش می افتاد صدای همه ی اونایی که تعریف می کردن ازش تو گوشم می پیچید . می دونستم یه داستان قشنگ داره تو کتابخونه م خاک می خوره .

امابالاخره دیروز خوندم . ۳۵۰صفحه ! باورم نمی شد فکر می کرم این کتاب ۴۲۲ صفحه ای یه هفته طول می کشه ! اما امروز بقیه ش رو که حدودا ۱۵۰ صفحه می شد هم خوندم . بعد از تموم شدنش بعد از این که غرق بودم تو آخرین جمله هاش تو تموم وقایعش که درست مثل زندگی بود به خودم اومدم دیدم دارم مثل امیر بی اختیار گریه می کنم . دلم می خواست حسن هم گریه می کرد ...

***

به سهراب نگاه کردم یک گوشه ی لبش همین طور بالا رفته بود ...

یک لبخند

یک وری

کم رنگ بود

اما بود

...

می دویدم . مردی گنده همراه بچه های پر سر و صدا می دوید . ولی برایش مهم نبود . می دویدم در حالی که باد به صورتم می خورد و لبخندی به پهنای دره ی پنج شیر بر لب هایم نقش بسته بود

می دویدم ...

 ***

تمام اسباب بازی هایش را توی کلبه خالی گذاشته بود .

***

موقع کتاب خواندن برای حسن بیشتر از آن موقعی خوشم می آمد که به کلمه ی قلمبه ای بر می خوردیم که او بلد نبود . از بلد نبودن او سو استفاده می کردم و دستش می انداختم.یک بار داشتم برایش ماجرای ملانصرالدین را می خواندم که حرفم را برید :

- آن کلمه یعنی چی ؟

- کدام؟... پخمه؟

با نیشخند گفتم : معنی اش را نمی دانی؟

- نه امیر آقا .

- این که کلمه ی پیش پا افتاده ای است !

- ولی من معنی اش را نمی دانم .

اگر هم این طعنه راحس کرد قیافه ی خندانش نشان نداد .

گفتم :

- عجب همه ی همکلاسی هایم معنی اش می دانند . صبر کن ببینم پخمه یعنی زرنگ ، باهوش . الان باهاش یک جمله برایت می سازم . مثلا حسن پسر پخمه ای است.

در حالی که سر می جنباند گفت : آهان .

همیشه بعد از این کار احساس گناه می کردم . به همین خاطر سعی می کردم با دادن یکی از پیراهن های کهنه یا یکی از اسباب بازی های شکسته ام جبرانش کنم . پیش خودم می گفتم همین برای جبران یک شوخی بی ضرر کافی ست .

صفحه ۳۵

بعضي قسمت هاي كتاب مثل همه ي رمان ها داستان بودنش رو فرياد مي زد. اتفاقاتي افتاد كه فقط تو داستان ها مي افتد . طرح واضحي از تقدير و جزا ي گناه ...

اما به نظر من اين كتاب يه تفاوت ناب داشت . خود زندگي بود و مي گذاشت وقتي مي خواني اش حتي اگر هم خسته شوي اين حق را با يك لبخند به نويسنده اش بدهي كه راحت باش تو حرفت را بزن زندگي اي را كه نوشتي برايم همين طور تا آخر بخوان درد دل كن

همه ي  اين داستان زندگي بود با تمام اتفاقات تلخي كه يك زندگي سخت مي تواند داشته باشد تلخي اي كه گاهي به شيريني مي زند . مانند آخرين نوشته هاي كتاب .

فقط مي توانم بگويم عالي بود .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 10:51 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


چند روزيست كه مدام دارم فكر مي كنم.

كمي دلم گرفته است و پرم از يك بغض كوچك سرد كه زير پوست هايم تكان مي خورد . اما حتي اين تكان ها هم نمي توانند حواسم را پرت چيز ديگري كنند.

خسته ام از اين همه سكوت اين همه انكار اين همه فروتني و تواضع

مبهوت اين همه چرا هستم كه جواب هيچ كدامشان را نمي دانم حتي حدس هم نمي توانم بزنم

من كه از حسادت دروغ دورويي به دورم چرا بايد به جرم كم فهمي كساني كه دوستشان دارم دل خور شوم؟ مني كه هميشه دل مي سوزانم و دلم را مي سوزانند ...

دلم عجيب گرفته است ...

ناراحتم مي كنند دوستاني كه آشكارا و ناشيانه تلاش در تخريب تدريجي من دارندكه آرزو بر چيرگي محبوبیت من دارند

دلم يك جارو مي خواهد تا غبارهاي حسد هاي پنهانشان را غباروبي كنم دلم يك اشك مي خواهد

چرا هميشه من در اوج ناراحتي پيروزم؟!

چه كار مي شود كرد دلم عجيب بغض دارد ...

خدا چرا مي گذاري تا اين قدر بفهمم كه زجر كشم چرا فقط من بايد اين همه بفهمم؟؟؟ چرا من بايد هميشه خودم را فراموش كنم تا اطرافيانم شاد باشند؟ چرا هميشه من بايد مرام داشته باشم تا بقيه آسوده بمانند؟ چرا هميشه من بايد به خاطر دلسوزي ها و لطف هايم طرد شوم؟

چرا هميشه چشم هاي خيس من بايد از اشك بلرزند؟

چرا به من اين همه تعصب داده اي؟ تا به خاطر آن آسيب ببينم

چند روزيست كه فكرم پر شده از چراهايي كه هميشه سوال هاي دردناك مرا مي سازند

دلم عجيب هواي گريه دارد ...

پنج شنبه  5 دي 1387

+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387 8:46 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت


 

ديدم خانه خالي ست

ديدم صدايي نمي آيد

ديدم آتش بي صدا مي سوزد

ديدم قاب عكس هايش بيهوده كج شده اند

ديدم دستانم ناخواسته مي لرزند

ديدم قلبم ديگر نمي لرزد

...

نخواستم باورش كنم

...

ديدم عقربه ها ديگر كند نيستند

ديدم دارم كم كم صداي ساعت را مي شنوم

ديدم تمام پنجره ها را غبار گرفته

ديدم كه دستانم اين بار تمامشان را پاك كرد

ديدم كه تمام خط هايي كه انگشتانم روزي كشيدند را دستانم يك جا پاك كرد

ديدم كه دارم گرم مي شوم

كه گرماي شومينه زياد است

ديدم كه دستانم گرمايش را كم كرد

...

 نخواستم باز هم باورش كنم

...

احساس كردم كه بي حوصله شده ام از قلم و كاغذ

احساس كردم مي توانم دفتر خاطراتم را ببندم

احساس كردم مي توانم در آيينه خيره شوم و چيزي شبيه خودم اما لاغر

پريشان

غمگين

و شايد كمي حيات يافته

ببينم ...

احساس كردم دارم كم كم پر از صدا مي شوم

و ديدم كه لب هايم كه تكان خورد نفس هايم شيشه اي آينه را مات كرد

احساس كردم كه ديدم دارم لبخند مي زنم پشت همان دايره ي مات نفس هايم...

حس مي كردم سبك شده ام

...

كم كم كه شب شد

ديدم انگار تنها نيستم

انگار قلبم تپش هايش را دوباره به دست آورده است

انگار ديگر مي توانستم بدون لرزش اشكهايم را ... ديدم ديگر اشكي هم ندارم تا پاك كنم بدون لرزش دست هايم !

نخواستم باور كنم ...

نخواستم باور كنم كه او داشت از يادم مي رفت

داشت از تمام بغض هايم

از تمام دلتنگي هايم

از تمام خاطراتم

از تمام خيال هايم

از تمام آرزوهايم

از تمام كاش هايم

بي صدا و برهنه پا مي رفت ...

...  وقتي داشتم باورش مي كردم

ديدم كه دارم از تمام آن خلسه ها خالي مي شوم

ديدم كه دارم آرام مي شوم اما مثال باراني كه بي وقت مي بارد

ديدم كه ديگر حرفي ندارم براي زدن

ديگر رويايي ندارم درشب هايم

هميشه مي ترسيدم از اين كه بي او و خاطره هايش شوم

اما ديدم كه بي او و تمام خاطراتمان شدم

ديدم كه دردناك و ناخواسته فراموش شد

ديدم كه احساس كردم هيچ شدم

ديگر رويايي نبود

كاشي

حسرتي

آرزويي هم نبود ...

ديدم كه انگشتانم روي غبار ميز آرام نوشت :

« دلم براي تمام آن خلسه ها ي تنهايي تنگ مي شود ... »

5 آذر 1387

سه شنبه   23:11

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 10:40 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


بعد از رفتنت هيچ اتفاق خاصي روي نداده است

فقط انگشتان من دارند به پوسته پوسته كردن كاغذ ديواري هاي كنار پنجره خو مي گيرند

فقط اتاق من در ژرفاي نبودنت گاهي تاريك هم مي شود

گاهي سيم هاي پوسيده ي برق اتصالي مي دهند و كورسوي روشن اتاقم را مي برند

گاهي باد هم مي وزد و تمام آن فانوس هايي را كه با هم از ويترين مغازه ها كش رفتيم مي  شكند و تمام آن شمع هايي را كه فيتيله هايش ر ا سوزانده ايم پرتاب مي كند  كف اتاقم ...

هيچ اتفاق خاصي روي نداده است

همه چيز آماده است تنها براي يك شعله ...يك جرقه... يك كبريت تا من و پنجره ها و خرده هاي شكسته ي فانوس ها را با پارافين هاي رنگارنگ و پر از خاطره ي تو آب كند

نگران نشو تو راحت باش

زندگي بدون تو هم مي گذرد و بدون هيچ اتفاق خاصي در خلا تو

گاهي هم به من اجازه مي دهد تنها باشم

يا بهتر بگويم با تنهايي اخت شوم ببخشيد كه واژه هاي سخت انتخاب مي كنم تو نمي داني اخت شدن يعني چه؟ به زبان تو يعني فقط بودن دو جسم كنار هم اما در زبان من جسم معنا نمي شود تنهايي يك باور است يك احساس ساكت آرام كه كم كم تمام زبانت را از واژه جارو مي كند

تنهايي يك خلسه عارفانه ي دوستانه است

خودت را زياد ناراحت نكن نبود چند واژه ي ناقابل در واژگان زبان تو هيچ چيز مهمي نيست ندانستن اين چند واژه هميشه با تو اخت بوده است تو فقط قدم بزن... راه برو ... ادامه بده ... اصلا برو ... از هر جا به هرجه تو فقط مثل هميشه راحت باش نكند كه اين ها اذيتت كند گفتم كه هيچ اتفاق خا صي روي نداده است!

درون هيچ روزنامه اي هم ننوشته اند كه كسي گاهي اتاقش تاريك مي شود

گاهي نمي خوابد

گاهي با تنهايي اخت مي شود

هميشه فراموش مي شود

گاهي نگاه مي كند به پنجره ي بسته رو به رويش

گاهي پر از اتفاق مي شود

گاهي براي تنوع مي نويسد رفطي

گاهي صورتش بوي نا مي گيرد از اشك

گاهي دستانش هم مي لرزد

گاهي مي لرزد

گاهي مي لرزد

همه چيز   Okاست

تو برو اصلا بلند بلند و مستانه     Daddy coolبخون و برقص

سوت بزن

فقط يك سوال ؟

مي دانستي هميشه  در واژگان زبان من يعني چه؟

 به همان معني كه تو لحظه اي فكر كني بعد از رفتنت اتفاق خاصي روي داده است ...

هميشه هاي من درست مترادفند با گاهي هاي تو

فجيع است! تو فقط سوت بزن ... !

شايد در همين روز ها من هم پنجره ام را بستم و روي تمام كاغذ ديواري هاي يكي در ميانم نوشتم من هم رفتم...

سوت خواهم زد روزي ... .

۸مهر ۸۷    ۲۱:۲۰   دوشنبه

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387 9:32 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                         

چرا هيچ كس براي كبوترهايي كه مي ميرند ارزن نمي ريزد ؟

مگر نه اين كه مرگ پايان نيست ؟

مگر نه اين كه حتي پرواز هم آغاز يك  رفتن است ؟

و چرا هيچ كس هيچ كفتر بازي را يار نيست ؟

چرا هميشه تمام آناني كه در نگاهشان آسمان است تنها هستند ؟!

29 مرداد 1387

11:30

سه شنبه

*عنوان اين نوشته را از شعر  حميد مصدق گرفته ام .

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 3:34 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                      

یادش به خیر خانه ی سبز ...

خونه باید سبز باشه . . .

منبع عکس :

www.cinemaema.com

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 0:12 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


روزگار سرديست

پتو هم نيست

يادم نمي آيد چه وقت پتويم را دزديدند

اما دزدم را خوب يادم است

نگاهش به خطوط تار هاي عنكبوت مي ماند

خسته بود و تمام دست هايش سياه .

اما نگاهش سفيد تر از آني بود كه مثل دست هايش سياه شود

شنيدم كه به كسي مي گفت

سردش است ، مشق هايش دارد يخ مي زند

پتو مي خواست

او حتي پول هايم را هم برنداشت

فقط پتو مي خواست

قسم مي خورم ...

به همان سفيدي ها كه وقتي يك نظر چشمان نيمه بازم را ديد

سياهي هايش لرزيد ... چشمانش هم چون سيالي آواره برق زدند ...

پتويم را داشت آرام از رويم مي كشيد و آرام با خودش مي برد تا دهان گرسنه ي مشق هايش را از گرما پر كند ...

نگاهش سر خورد به سفيدي چشمان من كه اگر بيشتر مي شد  شايد مشق هايش يخ مي زد

اما من همان سفيدي ها را هم برداشتم و با خودم بردم به زير بالش مقوايي ام.

دستش مي لرزيد

پاهايش هم مي لرزيد

در تمام پياده روي شكسته پاهايش مي لرزيد

انگار موزاييك هاي نصفه و نيمه ناشيانه آرشه را بر پاهايش مي كشيدند

دست خيابان سرد بود

سايه درختانش هم سرد تر

من هم سردم بود

شايد فردا شب مشق هاي من هم يخ بزند

شايد فردا شب من هم پتوي ديگري بر دارم

از روي كسي كه مشق هايش قرار است فرداي فرداي من يخ بزند ...

17:20

پنج شنبه

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 1:38 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                  

هيچ وقت دريغ نكنيم از هم آن چه را كه مي توانيم هديه دهيم . مي توانيم ببخشاييم. دريغ را پاك كنيم از فرهنگ واژه هاي قورت داده مان . الفبايش را همراه دود سيگارهايمان بسوزانيم و در سردي شبهايي كه مشروب با تبلور خلا ئي از خودمان مستمان مي كند ، فرياد بزنيم دريغ نخواهم كرد . . .

نگذاريم همسايه مان در سردي و يكنواختي ثانيه ها به زير نفس هاي نا ملايم زندگي اش  فنا شود . پير شود  و بچسبد به آرزوهاي ته گرفته ي اين دنيا . دريغ نكنيم اگر مي توانيم با انگشت هايمان به روي بخا ر هاي شيشه هاي باراني قطره اي را به عشق بازي قطره اي ديگرببريم . دريغ نكنيم آن چه را كه هميشه مي توانستيم هديه دهيم و حال مدت هاست پيچيده ايم لاي كاغذ كادوهاي رنگارنگي كه تندي رنگ هايشان فريبمان داده اند . گولمان زده اند . و دورمان كرده اند  از هر آن چه كه مي توانستيم باشيم  و نشديم . ديگران را به جرم عقده هامان فنا نكنيم . فرزندانمان را به جرم كودكي هاي فلك شده مان  نفروشيم به زمان . تا خودش بگذرد و خودش فرزندانمان را ببرد تا مرز تبعيد از ما. يك لبخند همين كه چروكي از گره هاي صورتمان باز كند مي تواند بزرگمان كند .مي تواند  از خود ِفراموش شده  و محبوس ِخويشتن ِساختگي مان كه ما را فقط از اشتباهاتمان مخفي مي كند دورمان سازد . بزرگمان مي كند به ما  نفسي مي بخشد كه با آن حتي اگر شبانه روز هم سيگار بسوزانيم تا هميشه زنده مي مانيم . ابد ، هميشه، نهايت واژه هايي اند كه مي توانند تجلي يك شورش  باشند  در برابر در جازدگي ها ، ياس ها  و باورهاي دردناك بلغور شده اي كه با وحشت از اين واژه ها در خود پرورده ايم تا حركتمان دهند به سوي آن چه كه ما را به خودمان نزديك مي سازد . دور مانده ايم از خودمان . دور مانده ايم . دريغ نكنيم از هم گوشهاي مان را ، كه مثل خفاش ماهيچه هايمان را منقبض نكنيم تا پژواك كمك هاي همسايه مان را نشنويم . دريغ نكنيم تا آن قدر بزرگ شويم كه هيچ ن نفي اي  در هيچ صوت ، نفس ،  خيال ، آرزو  و كاش و تمام دريغ هايي كه يك روز دريغ كرده ايم نباشد . نقاشي بساز . نقش بريز خودت را لحظه اي آن طور كه مي خواهي  باشي تداعي كن .دنيا را بر اساس خواستن هامان بنا كرده اند .  ببين چه قدر در سايه مانده اي . چه قدر در سايه مانده ايم . دريغ نكنيم از هم اگر چيزي در ته مانده ي وجودمان ته ديگ شده به نام : انسانيت ! چه چيزي غير از فهم درست اين واژه تو را به حركت در خواهد آورد؟ ...  چه چيزي؟؟؟

 ۱:۰۰ شب

دوشنبه

۲۷ خرداد ۱۳۸۷

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 0:55 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


                              

باد می رقصاند

من را می میراند

آب را می خشکاند

و تو را روز به روز مثل تمام برگ های خزان گرفته از من دورتر می سازد

و باد تو را می چرخاند تا آن دور ها . . .

۲۰:۴۰  

جمعه

۲۴ خرداد ۸۷

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 0:9 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                 

بگذر ز من ای زندگی

بی تو فسانه ام

فسانه ام خوش تر است زین شراب تاریکی . . .

۱:۲۰ شب

۲۳ خرداد ۸۷

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 6:14 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                      

اگه یه روز فقط یه روز خواستم

اسمتوفریاد کنم ...

بذار فریادت کنم.

اگه یه روز خواستم ازت

هیچی نگی ...

هیچی نگو.

اگه فقط یه روز بهت گفتم

گوشامو می گیرم تا صداتو نشنوم...

ناراحت نشو.

اگه فقط یه روز گفتم بهت

چشمامو می بندم تا نبینمت...

گریه نکن.

اگه اینکه می خوام ازت تا بذاری

فریادت کنم گوشامو بگیرمو چشامو ببندم و تو هم هیچی نگی

فقط به خاطره یه چیزه

فقط برای اینه که اگه یه روز

فرشته بد شانسی هام بیاد و گونه مو ببوسه

اون روز که خواستی بری یا که برم...

گریه م نگیره.

نمی خوام وقتی میرم یا که میری

صدای گریه هاتو بشنوم

نمی خوام صدات تو گوشام زنگ بزنه

نمی خوام تصویرت جلوی چشمام ظاهر بشه

فقط می خوام اسمتو فریاد کنم

فریاد کنم و آخر این قصه جدایی رو

خودم یه جوری تمومش کنم

نمی خوام صداتو نگاهتو و صورتتو

مثل خاطره مرور کنم

فقط بذار تا جایی که می خوام

فریادت کنم

فریادت کنم تا فقط از تو

یه اسم برام خاطره بمونه

بذار یه اسم بمونه تا اگه

یه روزی تورو یه جایی با یکی دیگه

دیدم نشناسمت.

بذار نشناسمت

تا اون روز نمیرم...

تا اون روز نمیری...

تو هم چشماتو ببند

گوشاتو بگیر

نذار هیچی بگم.

تو هم فقط فریادم کن

تو هم بذار یه اسم

برات خاطره بمونه

بذار یه اسم تنها

خاطره مات تنهای ذهنت بشه...

هفتم اردیبهشت - 1385

* دوستام اينو خيلي دوست دارن :)

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 11:20 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


از میان خاطرات نفس بکش تا امید یابم که باز می گردی ...

یک وجب نگاهت را به من بسپار . . . همین اندازه هم کافیست .

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 2:24 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


و صدا که می پیچد می دانم نفسیت که کشیده می شود بر تک تک چروک های صورتم دست هایم پاهایم و تمام بدنم ...

و صدا که می خواند می دانم امیدیست که می رود تا پژواکی نو بگوید : من هم هستم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387 9:48 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


من از آشفته ترین هایم برایت می خوانم

از آن هایی که بغض شدند و به خاطر آسوده ترینشان برایت مجرم شدم ...

بغض خوردم و از درون شکستم َِ

تنها برای تو ...

چهارشنبه ۱/۳/ ۱۳۸۷

۰۰:۲۵  

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387 9:44 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


و من در طلب يك رويا پي يك اميد  به پيله وابستگي ام به اين دنيا پيچيدم و آن قدر پيچيدم و پيچيدم كه گربه ي همسايه كاموايم را باز كرد و آن قدر ريسيد و شكافت تا كلاغ ها مرا به منقار گرفتند و با خود بردند پي آسماني كه بزرگ بود  و من در اوج بر آورده شدن رويايم يك آن ، يك لحظه تنها شدم ...

و حس تنهايي مانند گره كور پيله ي نيمه شكافته ام بر من زده شد ...

از ديوار بلند باغ و از اوج  آن نيز بالاتر بودم اما من هرگز آبي آن طرفش را نديده بودم كه پر بود از آبي بالاني كه  درست مثل من بودند ...

پروانه هاي آبي كوچكي كه ، درست در نيمه گم شده ي آن طرف ديوار از خود آسمان پهناور تر و زيباتر در هم مي لوليدند، مي سريدند و هرگز فرياد مرا كه  به وسعت ابر ها تا كهكشان هم پر كشيد نشنيدند :

 « من تنها هستم ... يك بال به وسعت ديوار مي خواهم ... يك سقوط ! ... »

16:20

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 9:0 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                    

همه چیز عوض شده همه چیز تغییر کرده و تنها چیزی که داره روز به روز جدید تر می شه همین جمله ست که میگه : یاد قدیما به خیر ...

آره یادش به خیر ... یاد اون همه روز به خیر که فکر می کردیم چه قدر تازه ایم چه قدر جدیدیم ...

الآن بهاره اردیبهشته اما از بارون خبری نیست

زمستون برف اومد خیلی هم اومد این قدر که همه می گفتن کاشکی نیاد

اون موقع ها تابستونا حیاط مادربزرگم پر بود از همه نوع میوه اما حالا که می بینی جز چندتا درخت سبز که برگاشونو برف سوزونده و یه درخت گلابی پیر بی فایده چیز دیگه ای نمونده

درختا شکوفه می زدن این قدر زیاد بودن شکوفه ها که تو خیابون و حیاط جز سفیدی هایی که همه جا رو پوشونده بودن چیزی نمی دیدی

عجب دنیایی شده بعضی وقت ها که می شینم و فکر می کنم می گم انگار داره تموم می شه انگار داره می رسه تا ته ...

دنیا جون من فعلا نمی خوام پیاده  شم ...

پس چی کارشون کنم این همه آرزو رو ؟ بریزم تو کدوم آشغالی ؟ هان ؟! . . .

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 10:21 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


                             

در كشاكش ثانيه ها

هم چون اسير  بر زنجیر بسته اي

گير افتاده ام...

سبكم و سرشار از تهي

با اين حال از سنگيني غم هايم ، سايه فربهم در جدال اين همه ثانيه

ساييده مي شوم بر سطح زمان ...

سكوت كجاست؟

و به سوي كدام دين مرا مي خوانند و باز خواستم مي كنند؟

در كدامين گور كسي جز دين از من مي پرسد؟

دارم ساييده مي شوم و باكي نيست ...

تنها غم است كه روح تهي ام را سنگين كرده است

كاش ها درون وجودم ته گرفته اند

كاش شود احترام را سوزاند

واژه ي نحسي كه دينم و همه مدام در من فرياد مي كنند

و گوش هايم مي شنوند و ترس هايم تكرارش مي كنند

و من ...!

بيچاره من ...

در كدامين گور كسي جز دين از من مي پرسد؟ ...

19:40   يكشنبه

26 اسفند 1386

يك روز بد و وحشتناك

 

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 4:53 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                

 خسته شده ام ...

از اين كه بيش از همه ،

بيش از تمام سايه هاي اطرافم ،

و گوش ها و چشم هاي اطرافم ،

مي فهمم ...

خسته شده ام ...

از بلغور بي خاصيت اين همه واژه ي بي ربط من كُش

كه از خشكي اين همه قانون بي قانون

ذره ذره مرا مي كشند ...

خسته شده ام ...

از اين همه اشك كه بي اختيار بر من مي ريزد

و انگار كه از خود من بر من

و بر تمام لرزه هاي سايه ام

و بر تمام خستگي هاي در مانده ي روحم

آگاه ترند ...

اي چشم ها

براي كه مي چكيد؟

براي كه مي بينيد؟

براي كسي كه تهي تر است حتي از مردمك؟

اي چشم ها ، براي من نچكيد!

براي مني كه پر شده ام از بلغور واژه هاي بي خاصيتي كه

زهر تر از هر چه زهر

دارند مرا مي كشند

و به اسارت مي برند

در كنار آن همه واژه هايي كه روزي

فرياد شدند ...

و بعد هم چه راحت ... خاموش!

و حال تنها فرياد هايي خموش است كه مي پيچد ...

خسته شده ام ، اي چشم ها ...

از تمام اين بايد ها و نبايد ها

از جدال من با من به اسارت برده

كسي نمي داند كه روزي جهان

به زبان مي آيد ...

19:45

26 اسفند 1386

يكشنبه

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 4:52 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


 

بگذار شب بيايد ...

راحت !

همه چيز پاك مي شود ؛

همه ي كثافت ها .

باقي ديگر با خودت است

زيبايي سياهي شب

يا يك مشت قديس پر از لكه ؟! ...

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 4:50 بعد از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                  

آه كه مي كشم يادم مي آيد كه چه قدر صدايش شديد بود.آنقدر شديد كه گويي از آسمان سنگ مي با ريد اما چه سنگ هاي شيشه اي زيبايي...بر زمين كه مي خوردند انگار مي شكستند و در انعكاس هاشان دايم فرياد مي زدند...

... نم ... نم ...

در حالي كه كم كم از اوج به سكوت مي رسيدند ...

24/6/86

شنبه / 12:45 / شب

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 2:48 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                         

نگاهی به شیشه ، سنگ می انداخت ...

نگاهی دور ... ا زآن جا ...

از آن جایی که غروب بود ... همیشه غروب بود ...

طنین قدم هایی سکوت کوچه را می شکاند ...

خسته بود ... و شاید رهگذری سفر کرده ...

و شاید مسافری بود ... از آن جا ...

آن جا همیشه غروب بود ...

و شاید خورشید بود ... !

بادی وزید و وجود شیشه ای شیشه را در قاب کهنه پنجره لرزاند ...

باد از آن جا می وزید ...

طنین قدم های خسته رهگذر گویی می لرزید ...

گویی باد در وجودش زمزمه وار ترانه سرما می خواند ...

کوچه تنگ باز هم میان ژرف سکوتش ،

طنین قدم ها و زمزمه سرد باد و لرزش شیشه را در آغوش کشید ...

و نگاه ... هنوز همان نگاه بود ...

ازآن جا ... آن جا که همیشه غروب بود ...

و پنجره گویی زمزمه وار شعر فروغ می خواند ...

« پرواز را به خاطر بسپار ... پرنده مردنی ست ... »

پرنده رفته بود ...

و نگاه پنجره در تب رفتنی دور خیره مانده بود ...

به آن جا ...

به آن جایی که نگاهی شیشه هایش را سنگ می زد ...

آن جایی که همیشه غروب بود ...

رهگذر ایستاد و سایه اش دیوانه وار دیوار را می سایید ...

نگاه کرد ...به آنجا به... آن جا که همیشه غروب بود

نگاه پنجره بر سنگ سار نگاهی دور خیره مانده بود ...

و باد ...

و باد زمزمه وار می وزید ... آن جا ...

در آن جا که همیشه غروب بود ...

گویی ابدیت در سنگ سار آن نگاه بود ...

آن جا ... آن جا که شاید ابدیت بود ...

گویی ابدیت در نگاه جایی بود که همیشه غروب بود ...

آن جا بود ...

آن جا که « خدا » بود ...

آن جا که همیشه غروب بود ...

و غروب شاید آغاز بود ...

هفتم شهریور - 1385

سه شنبه 1:45/ شب

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 2:43 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


كلاس در خلسه فرو رفته و من نمي دانم كه چرا امروز تا اين اندازه بي قرارم.

پنجره هم باز است.ليك حس مبهمي پيوسته اصطلاح من و دوستانم ر ا در گوشم فرياد مي كند ...

« حالم گرفته است » ...

هواي باران دارم ...

9:40

28/8/1386

دوشنبه- زنگ دوم

زمين شناسي

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 2:39 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


                        

بیچاره درخت! درخت ها هم، هم چون آسمان تنها می شوند اگر پرواز ها هر روز بمیرند، اگر پرنده ها با اندوه زمينيان بیمار و میان خیسی چشمانشان گم شوند، آن وقت بیچاره درخت که باید در حسرت آشیانه های ُپر ، خزان شود .

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 2:33 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |


                                          
قرچ ... قرچ ...

صدا انگار تازه وارد است.

انگار براي گام هايي ست كه تازه رسيده اند به اول خط

كنار رد تازه شان خط ساييده شده كوتاهيست كه تا عمق سپيدي جاده پيش رفته است ...

چمدان سنگيني ست ...

+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 2:31 قبل از ظهر توسط ستاره ثابت |